(باز حرف دل یک بیدل )
دوباره روح سرگردان و سرد مرگ،
دوباره تازیانه های بیرحم و بلورین تگرگ،
دوباره ریزش ناگریز و اجباری و قتل عام برگ،
تکرار کنند قصه های تلخ و روزهای ناامیدی مرا،
روح من دیگر مسخ هرچه نور،هرچه شور و هرچه شعور.
چه عذابی بود آن روز؛
آنروز که ؛ برمی داشتند پنجره های دلم را و برجای آن می کشیدند دیواری ضخیم از آجرهای تردید و اضطراب ، تا مبادا کلبه دلم را،
کلبه خالی از عشق و مملو از تنهاییم را
کورسوی نور امید روشن کند .
دیگر ز امید ناامیدم.
دیگر شسته اند معنا و مفهوم خورشید را از ذهن من .
در افکارم باران نیست ، رود نیست ،
ترانه و سرود نیست .
بردند از من غرور را ،
سرود را ، شعر و احساس و شعور را .
کشتند در من زندگی را ،
عشق را ، بندگی را .
در سینه ام مدفون شده ،
اجساد ناکام ، اجساد بی نام ،
آمال و آرزوهایم .
باز حرف دل یک بیدل افسرده حال .
باز تنها شده ام ... .
