بلوغ احساس
گریزی نیست از سوختن و من در ماوراء یک نگاه، در پیله ای
سوزانتر از خورشید بدینسان بی صدا در خویش می سوزم .
و از آثار سوختن در میان حدقه چشمان تو با حسرتی تبدار سرود تازه ای از عشق می سازم.
من از نقش تبسم های زخمی بر لبانم ، و از عمق جراحت های احساسم ، که از زیبایی چشمان تو ، در شعر من ، برجا مانده برای روح مغلوبم هزاران واژه زخم خورده و مجروح می سازم.
من از آغاز شب تا مرز صبح ،
با آیه های عشق در خلوت ،
تو را با شعر می خوانم.
تو را تکرار کنان بر دفترم ترسیم می سازم.
و از مفهوم نام تو ، در آن تاریکی ممتد هزاران شعله کوچک و
هزاران روشنک با یاد تو در قلب شب تصویر می سازم.
و آنگاه بی رمق با روشنک های خیالی ، تا سحر بیدار می مانم.
و من بی وقفه با فریاد تو را با شعر می خوانم .
تو را در لحظه دلتنگی و تردید ،
درون شعرهایم می یابم.
و این راهیست ؛ برای لمس تو ،
میان واژه های بالغ احساس







