بخت
به سر پوش زمین بنگر ،
هزاران نقطه سوسو می زند اما،
اگر آن کهکشان از هم بپاشد بر زمین ریزد
تو باور کن که یک قطره از آن باران رحمت زا
به روی کلبه چوبین من
هرگز نمی رقصد،نمی غلطد.
و اما؛
اگر یک تیر به زهر آلود
در شامی سیاه و تار
ناگه از کمان خود جدا گردد،
بسان مرغکی از کوچ برگشته
به سوی سینه ام آید
و حتی پیش از آنکه من به خود آیم ،
درون سینه ام نالد:
که ای مرد جوان
آغوش قلبت روی من بگشا ،
که من از مردم خوشبخت می ترسم.

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 21:32 توسط Roya
|